زن مـلا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد. زن فریاد زد: مـلا، گربه مرغ را برد.
مـلا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور!
گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد.
گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟
گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟
گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟
گربه گفت اشتباه شما همین جاست مـلا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد!
—————–
منبع : یک ایمیل

این حکایت خیلی جالبه… هیچ وقت تازگیش رو از دست نمیده..حقیقت همینه دیگه!!! Always Fresh!
توسط: papush در فوریه 4, 2010
در 8:37 ب.ظ.
این حکایت برام ایمیل اومده / دقیقا !
توسط: نوع سوم در فوریه 4, 2010
در 9:15 ب.ظ.
این قضیه رو یه جور دیگه هم شنیده بودم که خرگوش به بچهش نصیحت میکرده که هر چوبی رو خواستی بجو ولی مواظب باش چوب عصای ملا رو نجوی که گوشتت رو حلال و نسلمونو منقرض میکنن.
توسط: delzadeh در فوریه 4, 2010
در 10:56 ب.ظ.
چه جالب . اونم همینه دیگه . پس شاید یکیش جعلیه
توسط: نوع سوم در فوریه 5, 2010
در 7:21 ب.ظ.
عجب ایمیلی بوده ها
توسط: manizheh در فوریه 5, 2010
در 1:44 ق.ظ.
(((:
خیلی باحال بود.
عجب گربه ی باهوشی! از ماها که باهوش تر بوده!
توسط: گلنوش در فوریه 5, 2010
در 2:33 ق.ظ.
ما فقط خودمون رو زدیم به اون راه ! البته نه هممون !
توسط: نوع سوم در فوریه 5, 2010
در 7:23 ب.ظ.
مرسی
)
جالب بود خیلی
ایمیله هم خیلی اشنا بوده ها
توسط: Reza در فوریه 5, 2010
در 12:24 ب.ظ.
بله در شبِ شعر خونده شد
اما من متنش رو نداشتم که برام ایمیل اومد . راستی اگه یادته یا میدونی نویسنده اش کیه ، حتما بهم بگو . من هر چی فکر کردم یادم نیومد !
توسط: نوع سوم در فوریه 5, 2010
در 7:20 ب.ظ.
گ س دیگ ت د آب گ د ب ید د سی ی دیگ ب د ب آب ش بگ دد.
توسط: Erin Kelly z در ژانویه 5, 2012
در 11:42 ق.ظ.